این ایمان نیست

این ایمان نیست ...

پیرزن سبد در دست داشت و زیر لب نجوا میکرد .

برف تا نیمه زانوهایش رسیده بود.

قدمهایش سفت بر روی برف صدا میکرد .

با خودش می اندیشید : تمام این سال ها صدای پایم را نشنیده بودم .

چقدر این برفها سفت تر از همیشه اند .

سبد در دستانش می لرزید  .

از دور نیمه کور سویی از لمپا سوزی دید .

چشمهایش را گشاد کرد .

به سمت نور رفت .

.سریعتر سریعتر و سریعتر ...

پیرزن نرسیده به نور ..

صدای پاهایش را بلندتر می شنید ....

صدا بلند تر و بلند تر ...

سبد از دستان پیرزن افتاد .

رهگذری لگد به سبد زد .

سبد به گوشه ای پرت شد .

حاصل سالها گردش دستان پیرزن به گوشه ای افتاد .

صدای پای پیرزن بلند تر در گوشش می پیچید..

و ..

تنها همین ....

/ 0 نظر / 15 بازدید