قصه!؟

پیرزن نشست ,کنار رودخانه ای که سالها خشک شده بود .

پاهایش را در گودی رود گذاشت و نفسی بلند کشید .

چشمهایش را بست و کمرش را راست کرد ,سرش بالا ایستاد .

صداهایی را که می شنید با خود زیر لب , لبخند می زد.

هوا تاریک شد ,رهگذری از آن حوالی گذشت .

سالهاست,!

قصه رودخانه ای که بعد از سالها جوشید  دهان به دهان می گردد.

/ 0 نظر / 3 بازدید