لمپا

سرم را که بلند نردم همه جا مه بود.

مه غلیظ و سرد بود.

هوا خاکستری بود.

در را باز کردم ,

همه جا حرم وحشت نفس ها ,شنیده می شد.

نه غروب بود.

نه پاییز بود ,

ونه هیچ دلتنگی ..

تنها مه شده بود.

اصالت مه همیشه یکی بوده و خواهد بود.

سرم را چرخانده بودم.

کور سوی نوری می آمد.

لمپای پیرزنی در کناری می سوخت.

او مه های زیادی را دیده بود.

غلیظ تر ,

سردتر.

به سمتش رفتم.

در آستانه در بود.

دستش را گرفتم.

 سرد,مثل همه هواهای آن حوالی بود

نگاهش را به دور دست دوخته بود.

سرم را روی شانه اش گذاشتم.

نفس هایش گرم بود.

دستم را رها کرد .

سرم را از روی شانه اش بلند کرد.

لمپا را در دستم رها کرد .

سرم را بلند کردم.

پیرزن نبود.

مه  بود.

من بودم.

و لمپایی که همچنان می سوخت.

 

 

 

 

 

 

 

 

/ 1 نظر / 10 بازدید
...

این مه سنگین...راه را بر من هم بسته است. تا افتابی بتابد...بایست صبور بود و ساکت